محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

102

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بسته ] چيزى را گويند كه بسته باشد و بدشوارى وا شود . و در تحفه گويد كه چيزى بسته باشد مثل مداد يا خون و امثال آن . مثالش شاكر بخارى گويد : بيت خون انبسته همى ريزم بر زرين رخ * زانكه خونابه نماندست درين ديدهء تر و در مؤيد الفضلاء انيسه بنون و سين مهمله به وزن قرينه و اينسه به وزن بىمزه به اين معنى آمده كذا فى ادات الفضلاء . « 1 » آويشه - [ به وزن كافيشه ] همان آويشن مرقوم . مثالش يوسفى طبيب گويد : شعر آويشه خورى چو نيم مثقال « 2 » * بيرون برد از تن تو بلغم ارژنه - [ بعد از راء مهمله زاى فارسى و نون . به وزن مدرسه ] نام دشتى از فارس كه تا شيراز سى فرسخ است . مثالش مولانا كاتبى فرمايد « 3 » : شعر سوار ارژنه را مدح گوى و از دشمن * جوى مترس اگر پنجه زن چو شير نر « 4 » است آده - [ به وزن باده ] آن دو چوب بلند كه به زمين فرو برند و چوب ديگر بر آن وضع كنند تا كبوتران بر آن نشينند . مثالش سجزى گويد : شعر فلك چو برج كبوتر كبوتران چو نجوم * ميان برج خط استواست چون آده كذا فى الفرهنگ . انكشبه - « 5 » [ بفتح همزه و كاف و باء و سكون نون و شين معجمه ] برزيگرى بود كه او را سرمايهء نيك بود و رهيان « 21 » و كاركنان بسى بودش و [ بسين مهمله « 22 » ] نيز آمده و بباى فارسى « 23 » نيز آيد . مثالش استاد رودكى گويد : شعر در راه نيشابور دهى ديدم بس خوب * انكشبهء او را نه عدد بود و نه مره و در فرهنگ بتاء قرشت « 24 » آمده . به وزن سرگشته . آتش‌افروزنه - چيزى باشد كه بدان آتش افروزند و آن را فروزينه نيز گويند . آتش‌گيره نيز به اين معنى است چنان كه مولانا جامى فرمايد : بيت شه آتش دان و آتش‌گيره اين مشتى عوان خس « 6 » * كه بهر خان و مانها سوختن باشند اعوانش آنسته - [ به وزن دانسته ] در نسخهء ميرزا بيخ گياهى است خوش‌بو و آن را مشكك نيز گويند . آفروشه - [ بمد الف و كسر فاء و ضم راء و فتح شين « 7 » ] نام حلوائيست كه از آرد سازند و آن چنان باشد كه اول آرد و روغن بريزند و پس آن را در ظرفى كنند و بدست بمالند تا دانه دانه « 8 » شود پس عسل در آن كنند و در پاتيله بپزند تا سخت شود . مثالش شاه ناصر خسرو فرمايد « 9 » : بيت اين آفروشه‌ايست كه زاغست خوالگرش * هر دو قرين يكديگر و نيك در خورند و خوالگر [ به وزن راهبر ] مطبخى و خوان سالار باشد . استاره - [ بكسر همزه ] ستاره . و طنبورى « 10 » كه سه تار داشته باشد . مثال معنى اول مولوى

--> ( 1 ) « الف » « س » و در مؤيد ؛ « ن » : و در ادات الفضلا . ( 2 ) « س » : مسعى . ( 3 ) « س » « الف » : مولانا كاتبى گويد . ( متن از « ب » است ) . ( 4 ) « س » : شير چو نر ؛ « ب » : چه . . . ( 5 ) « الف » : انكشته . ( 6 ) « ب » : شد آتش دان و اين مشتى عوان آتش گيره ؛ در « الف » : در اصل كلمهء « شد » بوده و به « شه » اصلاح شده است . ( 7 ) « الف » « س » : سين . ( 8 ) در « الف » كلمهء دانهء دوم را بعدها افزوده‌اند . ( 9 ) « ب » : . . گويد ؛ « الف » « س » : شاه . . گويد . ( متن از « ن » است ) . ( 10 ) « الف » : طنبورى : ( بدون واو ) . ( 21 ) رهيان جمع رهى است بمعنى بنده و چاكر . ( 22 ) يعنى : انكسبه . ( 23 ) يعنى : انكشپه . ( 24 ) يعنى : انكشته .